کد مطلب : 5175
03 مرداد 1396 - 08:19
تعداد بازدید : 887 بار
اخبار » مقالات

بخشی است از کتاب تاریخ عالم، از حسن بن حسین طایشی زاده که در دوران سلیم اول، به خاطر آشفتگی های سیاسی در عجم، راهی سرزمین عثمانی شده و با حمایت سلاطین وقت عثمانی، به گردش در شهرها پرداخته است. این بخش، در وصف چند شهر عثمانی از جمله قسطنطنیه یا همان استانبول، بورسا، و چند مورد دیگر است.

 

این متن باب نخست کتاب «تاریخ عالم» از حسن بن حسین طایشی زاده است که آن را به نام بایزید دوم بن محمد دوم و فرزندش سلیم یکم نوشته است. در وقت نگارش رساله، بایزید که میانه سالهای 1481 ـ 1512 میلادی (886 ـ 918) سلطنت کرد، درگذشته بوده و پسرش سلیم یکم (1512 ـ 1520/818 ـ 826) در حال سلطنت بوده است.

باب اوّل کتاب، گزارش سفر او به قسطنطنیه، بورسا، توقات، اماسره، کمش، عثمانجق از بلاد عثمانی در این دوره است. در این گزارش، وی در باره برخی از بناهای شهرهای مزبور شرحی ادیبانه به دست داده و لابلای آن نکاتی آورده که جالب است.

احترام وی به سلاطین عثمانی مزبور، یعنی بایزید و فرزندش سلیم، از عمق باور مذهبی او نسبت به عثمانی ها حکایت دارد. در صفحه ما قبل شروع کتاب، اشعاری در ستایش سلطان سلیم دارد:

تربیت را گر نسب باشد سبب من اَنسبم /ورحسب باشد در آن از دیگران کم نیستم

در معیشت کم ز نااهلان ندانم از چه ام /آنچه گیرندش فضیلت جمله گیرم نیستم

بنده در دور سلیمان زمان سلطان سلیم /چند مفلس باشم ابرهیم ادهم نیستم

چون ز جود شه نماند از نسل آدم کس فقیر /من فقیرم گوییا از نسل آدم نیستم

لطف عامش موجب گستاخی آمد ای حسن /ورنه حدّ این همه افسانه دانم نیستم

و بعد این بیت:

جز این معنی نیاید از گدایی /که گوید در دل شبها دعایی

ظلّ رأفت و سایه عاطفت بر مفارق عالمیان الی ابد الآباد ممدود باد

و اما ابواب دیگر کتاب، شامل مسائلی از علم اولیات است که در دوران های گذشته روی داده است. دانش اولیات، که با کتاب الاوائل ابوهلال عسکری شهرت یافته، شعبه ای گرایش تاریخی است که در میان مسلمانان رواج داشته است. نویسنده منتخبی از آن اولیات را از عهود مختلف در این رساله مختصر گزارش کرده است. به نظر می رسد، باب اول، از بهترین بخش های کتاب و حاوی نکاتی در باره شهرهایی از عثمانی است که اهمیتی داشته یا در مسیر گردش او قرار گرفته اند.

اما مهم آن است که نویسنده که خود را حسن بن حسین طایشی خوانده، گوید که در این وقت در بلاد عجم بوده، و خواسته است تا سفری به سرزمین عثمانی داشته باشد. او در باره خود و با اشاره به دلیل سفرش که عبارت از «وفور وقوع فترت در عجم» است چنین می گوید: «و بعد چنین گوید افقر العباد حسن بن حسین الطایشی ـ عفی عنه ـ که بعد از وفور وقوع فترت در عجم، خواستم که به جانب اقالیم رُوم رَوم، و به نظر اعتبار مشاهده عجایب آن دیار کنم؛ و از مواید فواید ربّانی که محیط عالم جسمانی و روحانی است استفاده نمایم».

 دورانی که وی از آن یاد می کند، زمانی است که شاه اسماعیل در ایران به سلطنت رسیده و در عثمانی هم پس از بایزید سلطان سلیم سلطنت می کرده است. این دو پادشاه در سال 920 در چالدران با یکدیگر روبرو شدند که با شکست شاه اسماعیل خاتمه یافت. سلیم مدتی در این نواحی ماند اما به هوس فتح مصر و شام، راهی آن دیار شد و دیگر سراغ شاه اسماعیل که تا سال 930 زنده بود نیامد.

محتمل است که نویسنده ما در این اوضاع و احوال، مانند شماری دیگر از علمای اهل سنت، محیط عجم را برای خود ناهموار دیده و به آن نواحی سفر کرده است.

نثر کتاب، به سلاست و روانی آثار فارسی خوب آن روزگار است که ضمن استفاده از تعابیر ادیبانه، آرامش خاص خود را دارد و مزین به استفاده از آیات فراوانی از قرآن حتی در این چند صفحه مختصر شده است. نثر پخته و روشن است که نویسنده، در نگارش فارسی، توانا بوده است.

جستجوی مختصر بنده در باره نویسنده، که خود حسن بن حسین طایشی زاده نامیده، فعلا نتیجه ای نداد. امیدوارم در فرصتی موسع، بیشتر در این باره جستجو کنم. اجمال در همین کتاب به عجم بودن خود اشاره کرده و این که با حمایت سلطان عثمانی، موفق به این دیدار و سفر شده است: « و به امداد و احسان ایشان عبور بر بعضی بقاع و بلدان واقع شد، و اطلاع بر احوال و اوضاع بعضی منازل حاصل و از آثار خیرات و مبرّات سلاطین آل عثمان که دولت خاندان ایشان الی یوم القیام مستدام باد، بهره مند شدم. لاجرم لازم نمود به ادای شکر آن قیام نمودن، و ذکر خیر ایشان چون دعای دولتشان ورد زبان ساختن، و از آنچه در ممرّ به نظر رسید، از غرایب و عجایب چنانکه دأب مسافران است، حکایتی از هر باب بر سبیل ارمغان بر آن آستان سعادت آشیان آوردن تا باشد که شنیدن این مقال موجب انشراح صدر و انبساط بال گردد».

عمده فایده رساله این است که در یک مقطع تاریخی مهم، تصوری است از شهرهای عثمانی بدست داده و زیبایی ها و بناهای آن ها را وصف کرده است. طبعا چنان که اشارت رفت، لابلای آنها نکات تاریخی هم دارد که مطمئنا به کار کسانی می آید که در آن زمینه پژوهش می کنند.

 باب اول از کتاب تاریخ عالم / حسن بن حسین طایشی زاده (تالیف به روزگار سلیم اول 918 ـ 926)

بسم الله الرحمن الرحیم

ثنای جمیل ربّ جلیل را ـ جلّ جلاله و عمّ نواله ـ که رَبع رُبع مسکون را از بدایع و صنایع گوناگون بیاراست، و در فصل ربیع، به فرش وسیع نبات و ریاحین بپوشانید؛ خصوصا دار الکرام روم را که مرام و مقصد غُربا و مساکین است، از انواع نِعم رشک بستان ارم ساخت، و بطون زمینش را همچون خزاین عامره، مشحون از معادن دُرر و جواهر فاخره گردانید؛ و دعای بی عدّ و عدیل بر صاحب فرقان، و ناسخ تورات و انجیل که زبده مصنوعات و خلاصه موجودات است باد، و بر آل و اصحاب او که هر یک در کارخانه خلقت، مظهر عجایب و منبع غرایب اند؛ الی یوم التناد.

و بعد چنین گوید افقر العباد حسن بن حسین الطایشی ـ عفی عنه ـ که بعد از وفور وقوع فترت در عجم، خواستم که به جانب اقالیم رُوم رَوم، و به نظر اعتبار مشاهده عجایب آن دیار کنم؛ و از مواید فواید ربّانی که محیط عالم جسمانی و روحانی است استفاده نمایم. چون در آن ولایتِ جنّت آیت درآمدم، سابقاً از فواضل احسان عمیم الشأن سلطان ابن السلطان، خلیفة الله فی الزمان، امام العلماء و المجاهدین و الغزاة فی الدوران، منبع العدل و الاحسان السلطان المغفور المبرور، بایزید خان بن محمدخان ـ فَتَحَ الله له أبواب الرحمة و الغفران، و أسکنه فی بحابح الجنان مستفید گشتم، و ثانیا مستغرق بحار انعام عمیم مظهر آیت «إلاّ من أتی الله بقلبٍ سلیم» خلف خلیفه الهی و مدار دایره پادشاهی، بیت:

گویی ز بَدو فطرت، از ماه تا به ماهی /بر قامتش بریده گردون لباس شاهی

نور حدقة الخلافة الباهرة، نور حدیقة السلطنة القاهرة، ملجأ الافاضل و الاعیان، مَلِک مُلک الیونان، خلاصة السلاطین العظام، الذی اطِّلاعه علی سرّ قلوب المتوجّهین فی الرکن و المقام، مُحیی مراسم الشریعة الشریفة الغرّاء، ناصر اهل الملة الحنیفة البیضاء، درّة درج المکرمة والافضال، درّی سماء السعادة والاقبال، حامی أهل الایمان، ماحی آثار الکفَرة و الطغیان، معدن الامن  والایمان و الامان، مظهر الفضل و الجود و العلم و العرفان،  قطب السلاطین بجمیع الاوضاع و الارکان المؤید ممّن لا اله سواه بالفضل العظیم، السلطان ابن السلطان ابن السلطان سلطان سلیم

گوهر درج کرامت اختر برج کمال /آفتاب اوج حشمت مظهر لطف اله

شهسوار عرصه اقلیم دین سلطان سلیم /خسرو صاحب قران و داور دوران پناه

مستفیض از نفحه گلزار فضلش جان و دل /مستنیر از لمعه رای منیرش مهر و ماه

دولت او با جهان و رفعت او با سپهر /فاش می گویند مردم از سر تمکین و جاه

کای جهان از دولت ما هرچه می جویی بجوی /وی سپهر از رفعت ما هرچه می خواهی بخواه

لازال امره ظاهراً و حکمه آمراً، و سلطانه قادراً و لسان مدحه شاعراً، و جوده للعطایا ناثراً، و بعیدات المطالب قریبة لدیه حتی یکون مستقبلها حاضراً، و جعل بیته للبیت العتیق ثانیاً. اللّهم اجعل عین الکمال عن ساحة اقباله محجورة، و أیدی الحوادث عن رتبة اجلاله مقصورة،

و به امداد و احسان ایشان عبور بر بعضی بقاع و بلدان واقع شد، و اطلاع بر احوال و اوضاع بعضی منازل حاصل و از آثار خیرات و مبرّات سلاطین آل عثمان که دولت خاندان ایشان الی یوم القیام مستدام باد، بهره مند شدم. لاجرم لازم نمود به ادای شکر آن قیام نمودن، و ذکر خیر ایشان چون دعای دولتشان ورد زبان ساختن، و از آنچه در ممرّ به نظر رسید، از غرایب و عجایب چنانکه دأب مسافران است، حکایتی از هر باب بر سبیل ارمغان بر آن آستان سعادت آشیان آوردن تا باشد که شنیدن این مقال موجب انشراح صدر و انبساط بال گردد.

 بنابر آنکه نزد سلطان کامکار و خداوندگار عالمدار ـ بسط الله ظلّه و فضله  لانتشار الرحمة فی الامصار علی اولی الایدی والابصار ـ همه چیز حاصل است، و بی شمار و بی اعتبار مگر معرفت حکایات اوایل و اخبار غرایب آثار و ابداع عجایب قصص و امصار، زیرا که استماع آن موجب ازدیاد اعتقاد و ایمان است بر هستی و قدرت آفریدگار جهان. « إِنَّ في‏ ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ‏ يَسْمَعُونَ‏»

و این کتاب مشتمل است بر پنج باب و خاتمه

باب اول در تعریف اقلیم روم و بلدان آن و توصیف آثار خیرات آل عثمان.

باب دوم در اوّل ما خلق الله تعالی.

باب سوم در بیان امور و اشیایی که از حضرات انبیا ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ ظاهر شده یا در زمان ایشان واقع گشته.

باب چهارم در بیان امور که از حضرت رسالت ـ صلی الله علیه و سلم ـ صادر شده یا از خلفا و اصحاب و تابعین و تبع و ائمه ظاهر شده

باب پنجم در بیان اموری چند که از فراعنه و ملوک ماضیه واقع شده یا در زمان ایشان ظاهر گشته.

باب اوّل در تعریف اقلیم روم و بلدان آن و در تعریف خیرات آل عثمان:

چون بر مقتضای امر هدایت نمای «قُلْ‏ سيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا» و بر حسب فحوای حکمت مؤدّای «تَسافروا تصحوا و تغنموا» عنان عزیمت از وطن مألوف به صوب سفر مصروف گشت، در اثنای آن توجه به جانب ولایت جنّت آیت روم واقع شد.

بعد از تحمل مقاسات شداید سفر، و تجرّع کاسات نوایب نوم و سهر، بدان دیار بدایع آثار رسیدم. جهانی دیدم بسان باغ جنان دلگشا، و چون بزم خسروان فرح بخش و روح افزا. جبال عرش مثالش از علّو منزلت به آسمان سر فرو نیاورده، و در سبزی و نضارت از صحن چمن کوی لطافت برده، و درختان طوبی سانش به حدّی بلند که اطباق افلاک اوراق سبز او نمودی، و عنقود ثریا شکوفه شاخه های او بودی، آب های روانش در مقام راست ترانه گفتی، و به هر جا رفتی از مقدمش گل عشرت شکفتی، بیت:

زمینش سبز و خرم همچو رضوان /سراسر مسکن حوران و غلمان

و در هر شهری بهری از عجایب روزگار و بدایع صنع آفریدگار مشاهده می شد، و در هر جایی بنایی از آثار خیر سلاطین مکرمت شعار آل عثمان که ذوات شریفشان جامع کرم حاتم و عدل نوشیروان است پیدا، و در هر یک از اسباب ضیافت مسافران و معیشت مقیمان مرتب و مهیّا.

صفت قسطنطنیه

از آن جمله به کنار بحری رسیدم بر روی زمین بسان آسمان محیط گشته، و در هر برجی از آن حوت و سرطان خانه گرفته، پس در آن بحر عمیق با جماعتی رفیق گشته در کشتی نشستم، و آن کشتی در تیز گردی چون هلال بر فلک لاجوردی روان گردید. در اندک مدت مسافت دریا را قطع کرده به ساحل رسید.

ناگاه سواد اعظم دارالسلطنه قسطنطنیه پیدا شد؛ شهری چون ارم ذات العماد بر سرهای ستون، و سورش از احاطه وهم دوراندیش بیرون؛ حصارش سر بر فلک کشیده؛ و خندقش بر پشت سمک رسیده؛ دیوارش از سنگ رخام بر حوادث ایام سدّی بسته؛ دور سورش صورت «مرج البحرین یلتقیان» به ظهور پیوسته؛ اهل آن شهر را بسان سلیمان آب در تحت اطاعت و باد در فرمان بود که حوایج ایشان را به فُلک های فَلک آسا، چون تخت سلیمان از مسافت بعیده در اندک زمان می‌رسانید؛ و هر محله ای از آن، بسان بستان، محلّی از ریاحین و اشجار که بی مؤونت انهار از سرچشمه «وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنْبَتْنا بِهِ حَدائِقَ ذاتَ بَهْجَة» سرسبز و برومند بودی؛ چون شهری چنین جنّت آثار، لیاقت کفار نداشت؛ و فتح آن از زبان معجز بیان حضرت سید عالمیان ـ علیه السلام ـ موعود بود، و در جمیع اعصار سلاطین روزگار، به وصول این دولت و حصول این نعمت امیدوار بودند؛ لیکن عنایت الهی و نصرت فضل نامتناهی، عنان این عطیّه به دست کسی داد که همگی همّتش به اِعلای اعلام ملّت محمدی و احیای احکام شریعت احمدی مصروف بود، و ذات شریفش به اوصاف و همنامی خیر الانامی موسوم و موصوف، و هو السلطان المبرور المغفور، الذی کان سعیه مشکور، السلطان بن السلطان، سلطان محمد بن مرادخان ـ علیه الرحمة والرضوان ـ  لاجرم ساحت آن زمین را به آب تیغ کین از خُبث کفَره و مشرکین پاک ساخت، و آن بلده ی طیّبه را مسکن مسلمانان و مأمن مؤمنان گردانید.

و از آن جمله، بقعه ایاصوفیه را که قبّه اش چون گنبد آسمان رفیع، و عرصه اش چون صحن زمین وسیع است، به اعلام اسلام مزیّن و به قنادیل مینافام روشن کرد، و منبر معراج اثر برپای کرده، خطیب بلندآواز بر بالای آن ندای هدایت مؤدّای «الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنا لِنَهتدی لولا أن هَدانا الله» به گوش عابدان صوامع قدس و معتکفان مجالس انس رسانید؛ و مُقریان خوش نوا بر «طرفی النهار و زلفاً من اللیل» صلای «أقِم الصلوة» درداده، و حافظان خوش ادا برحسب فرمان «فاقرؤا ما تیسّر من القرآن» زبان عندلیب آسا برگشاده؛ و خادم و فرّاش و دربان و غیر آن به جهت ضبط امور مسجد مذکور مقرّر کرده؛ و هر یک را از خزانه ی احسان، وظیفه ی وافر و خلعتی فاخر تعیین فرموده، و با این همه همای همّتش به احیای بناهای قدیم که از قبیل تشبّث به عظام رمیم است قانع نشده، و به آشیان انشا و ابداع بقاع خیر پرواز نموده، و در بهترین مکانی و خوبترین زمانی، بنای بیرون از حد قیاس اساس نموده، جامع انواع ابنیه و شامل اصناف امکنه، و در میان آن بنا جامعی که جُدرانش از ارکان عناصر بالا بود، و آسمان مانند رصاص بر فراز قبّه او می نمود، برپا کرده؛ سقف رفیعش برتر از ادراک بصر، و صحن وسیعش بیرون از حدّ مدّ نظر، قنادیل بی عدیلش در صفا از مشرق «کأنّها کَوکبٌ دُریٌّ» درخشان، و در ضیا از اقتباس نور «یکاد زیتها یضیء» تابان، در جانبین محرابش مصحف‌های خوش خط که در لطافت نسخ خطوط یاقوت بودی، و سواد عین را از مدادش ضیا فزودی، بر سر کرسی ها نهاده، هر یک چون دست دعا گشاده، و به جهت حفظ مصحفی در بر کرده برپای ایستاده، و شرقی و غربی آن جامع را به هشت مدرسه بهشت مرتبه  که در شرق و غرب کسی مثل آن ندیده، تحدید کرده، و مابین جامع و مدارس را از بساتین مزیّن به انواع اشجار و ریاحین تزیین داده؛ و در جانب جنوب دو بنای خوب عمارت کرده، یکی به جهت تربیت اصحّا، و دیگری برای تقویت ضعفا و مرضی، یکی از غذا، چنانکه اگر اهل جهان میهمان آن خوان عمیم الاحسان گردند، فواضل نعمش از همه زاید آید، و در دیگری از دوا، چندان که اگر ادویه و اشربه آن دارالشفا را بر مرضای دنیا قسمت کنند، همه را شافی و کافی گردد، و در آنجا طبیبان حکمت بیان تعیین کرده که در تشخیص مرض از قبض نبض ید بیضا نمودندی، و در باب علاج و اصلاح مزاج چون عیسی « َ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ‏ وَ الْأَبْرَص‏» دعوی کردندی، و در آن یک خادمان نامدار و مطبخیان پخته کار صبح و شام با طعام قیام نموده، و سماط جنّت سمات کشیده، و آن صحن زمین را از اطعمه «لامقطوعة و لاممنوعة» چون خلد برین گردانیده، و صلای بشارت صدای «کلوا مما فی الارض حلالا طیبا» به گوش مساکین ربع مسکون رسانیده.

و آن عمارت از آمد شد جمع کثیر چون جامع کبیر نمودی، بلکه در کثرت از میدان سعادت افزون بودی؛ چون از شرح از باب وظایف و اصناف طوایف، آن بنای عالی شان دفتر محاسبان جز رقمی نمی تواند بود، و به امداد مداد از آن بحر احسان جز بیان نَمی، نمی توان کرد، و همچنان عجایب آن دیار در تحت احصا و شمار درنمی آید، و اطناب در این باب موجب املال می‌نماید. پس اختصار بدین مقدار اولی نمود.

صفت برُوسا!

چون به بلده فاخره جنان آسا که موسم به بروساست [= بورسا] رسیدم، شهری دیدم عظیم جامع اصناف طوایف و انواع ظرایف،  مرجع سایح و تاجر، و مجمع مقیم و مسافر.

ازو، نفایس اقمشه و حریر که از حد تقریر و تحریر بیرون است بیرون آمدی؛ بناها و خانه‌هایش چون حجله عماری سر به سر چون بکاری، و چون بیت المعمور از کدورت آب و گل دور، و در هر محله از آن اشجار بسیار و انهار روان.

و درو از بقاع خیر چندان که در ضیافت مدت مسافرت به حد اقامت رسیدی، و تا یک ماه ضیافت مسافر به آخر نرسیدی.

و در جانب قبلی او کوهی است در بلندی به کره زمهریر رسیده، و در سردی درگذشته برف بر سر آن چون قلل جبال سال به سال بماندی، و از غایت سردی قطره آبش، آتش عطش بنشاندی. آب‌هایش از منبع «فیها عین جاریة» جاری، و گیاهش نافع هر مرض و بیماری، و در موضعی چند از آن شهر آب آتش وش به جوش آمده بعضی از آن در حرارت به حدی که در طبخ طعام به آتش احتیاج نیفتادی، و بعضی در درجه اعتدال بدان منوال که برهنه ها را در برودت هوا به جای جامه شدی، و در زیر چشمه ای از آن حوضی بلکه چشمی بود بر روی زمین که مردمک آن دلبران زهره جبین بودندی. بیت:

چو برو عارض نازک بدنان روشن و خوش /چو دل و دیده صاحب نظران گرم و پرآب

دایم در نظاره خوبان اشک گرم ریزان، و پیوسته بر رخسارشان چشم گشاده و حیران؛ گاه چشم ها را از عارضشان آب می داد، گاه در قدمشان عاشق سان، از سر گذشته می افتاد، یا از اجتماع سیم تنان بحری بود پر از دُرَر منثور یا از زلف و عارضشان منبع عنبر و کافور.

صفت اماسره

چون از آنجا گذر کردم، بعد از بُعدی چند، به شهری رسیدم موسوم به اماسره. شهری دیدم کوه تا کوه از خانه‌ها و سرا و عمارت انبوه، و از میان آن شهر، نهری عظیم گذران، و اطرافش مزیّن به باغ و بستان، و در هر بستانی چرخی بسان آسمان گردان، و در هر برجی از آن دلوی آویزان که چون سرطان در آب رفتی، و به حوت رسیدی، و از آن نهر آب برگرفتی، و به میزان برکشیدی، چون آب از بالای چرخ ریختی فحوای « فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِر» معاینه شدی.

زمینش مزیّن از بساتین جنت آیین، و نسیمش مروّح از شمیم ازهار و ریاحین، و حصارش بر قله کوهی چنان بلند که تا آفتاب به درجه ارتفاع نرسیدی به آن حصار گردون آثار مقابل نگشتی، و در آن شهر عمارتی از میامن مبرّات حضرت سلطان صاحب قران، حامی اهل الایمان، ماحی آثار الکفَرة و الطغیان، خلیفة الله فی الارضین، قهرمان الماء و الطین، السلطان المرحوم المغفور سلطان بایزیدخان ابن محمدخان ـ فتح الله ابواب الرحمة و الغفران و اسکنه فی بحابح الجنان ـ ارتفاع یافته و منبع صفا و نزهت، و مجمع حضور و بهجت.

و از آن جمله جامعی چون بیت معمور در صفا و لطافت بی قصور، و در زیر قبّه های مینافامش قنادیل مینایی چون کواکب ثواقب فروزان؛ و در اطراف محراب ملک مقامش مشاعل خورشید مماثل فروزان.

در یمین آن مدرسه عالیه که ساکنانش چون اصحاب یمین بر مسند فراغت و تمیکن « مُتَّكِئينَ‏ فيها عَلَى الْأَرائِكِ لا يَرَوْنَ فيها شَمْساً وَ لا زَمْهَريراً» (انسان: 13) به قوّت مطالعه حل دقایق و کشف حقایق کرده، و صبح و شام از انواع طعام «ما تَشتَهِی الأنفُس» محظوظ گشته، و در شمایل آن آتش افروزان مطبخ احسان چون ملایک موکل به زیر آن آتش افروختندی، و کوه های هیزم را به یک دم چون اصحاب جحیم بسوختندی. چون اطعمه مهیا شدی صلای « وَ يُطْعِمُونَ‏ الطَّعامَ عَلى‏ حُبِّهِ مِسْكيناً وَ يَتيماً وَ أَسيرا» (انسان: 8) در دادندی، و بعد از استحضار آن به جهت اطمینان خاطر مسکینان زبان به ترجمان «إنّما نُطعمکم لوَجه الله لا نُرید مِنکم جزاءً و لا شَکوراً» گشادندی، و در طریق ضیافت، آداب رعایت و شرایط خدمت به جای آوردندی.

صفت توقات

از آن جمله خِطّه ی توقات که مسکن تقات است، مزیّن است و معمور به عمارتی گردون رفعت، مشتمل بر جامعی رفیع بنا، و مدرسه مروّح و باصفا، و جماعتی خانه های هر یک بر وضعی معیّن و شکلی مستحسن. به یُمن همّت صاحب سعادتی از پرده نشینان حرم آن خاندان که این زمان ذات عدیم المثالش در پس پرده ممات همچون اوقات حیاتش مستور است، و آثار خیراتش بر صفحات کاینات تا نفخ صور  مسطور و مذکور.

صفت کُمش

چون از آن محل انتقال کردم، به موضعی رسیدم که نامش کُمِش بود، پر از باغ و بستان، و آبهای روان و اشجار فراوان، و در میان آن دودی دیدم که بر آسمان می سود، و آسمان گویا از تاثیر آن کبود بود، و زر اشرفی سرخ آفتاب از پس آن حجاب بنفشی می نمود.

چون به آنجا رسیدم، کوره ها دیدم زیاده از پنج و شش، چون درکات جهنم پر آتش که در آنها سنگ های کوه بلکه کوه های سنگ می انداختند، و در یک دم می گداختند؛ گویی آن آتش از نار «الَّتي‏ وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَة» نشانه ای است بل نار جهنم از آن آتش سرکش زبانه، یا هر یک از آن کوره مذکوره شخصی بود محرور المزاج که حکمای روزگار به جهت علاج خاک و سنگ آزموده، که خاصیت محموده داشت به خورد او می‌دادند، و از تنقیه فضّه و نحاس و رصاص استفراغ بلغم و صفرا و سودا می کرد، یا هر یک جسدی بود که اهل اکسیر روح درو می دمیدند، و آن سنگ و خاک را به تربیت سیم خالص پاک می ساختند.

و همچنین در موضعی دیگر به نام باقرکوره، بر طریقه مذکوره از احجار می گداختند، و ظروف و اوانی مس می ساختند. نه قلّت را به آن معادن راه بود و نه کسی از کمیّت او آگاه، و همچنان در بسیاری از مواضع ارباب صنایع دیده می شد، در صنعتی نادر و در حرفتی ماهر که مثل ایشان در عجم کم بود، و در عرب عجب می نمود.

صفت عثمانجق

چون از آنجا گذشتم، به موضعی دیگر عثمانجق نام رسیدم. باغستانش از برگ درختان بر روی آفتاب نقاب بلند بسته، و بر هر شاخی از آن اشجار طوبی شعار مرغان خوش الحان نشسته، و در میان آن نهری عظیم و عمیق بود، و از حُمرةِ لون احجارش، چون مرجان و عقیق می نمود؛ چون آن نهر قلزم آثار بر روندهای روزگار راه گذار بسته بود، دست جود و احسان سلطان مغفور مرحوم قنطره نادره که چشم دوربین مثل آن ندیده، و هیچ گوش قصه شنو، بدان طول و عرض نشنیده، بر بالای ستونهای کوه نهاد که آیت «ذاتِ العِماد الَّتي‏ لَمْ يُخْلَقْ‏ مِثْلُها فِي الْبِلاد» در شان آن گویا بود، برپای کرده، و آن جوی جسیم از اندراج قوایم آن صراط مستقیم مورد «فَانْفَلَقَ‏ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظيم‏» (شعراء: 63)گشته.

چون وصف آن عالی بنیان پایان ندارد و غرایب آن محلّ تأمّل نیست، در گذشتن از آن اولی است.

رسول جعفریان

وبلاگ در خبرآنلاین